خدايا همه ي بچه ها رو برا پدر مادراشون نگه دار

 

خدايا ،

چنان كن سرانجام كار

تو خوشنود باشي و ما رستگار

  

خدايا از تو اين هديه رو گرفتم و از تو مي خوام كه برام حفظش كني .

خدايا به تو مي سپارمش.

دختر نازم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 17 شهريور 1392 | 12:58 | نویسنده : مامان مبینا |


ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 14 آبان 1393 | 2:10 | نویسنده : مامان مبینا |
تاريخ : چهارشنبه 14 آبان 1393 | 1:54 | نویسنده : مامان مبینا |

سلام به گل دخترم و همه ی دوستا ی گلم .شرمنده به دلیل یک سرىی مشکلاثت یه مدتی نیستم از همسه  اكلتماس دعا دارم.




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 آذر 1392 | 15:49 | نویسنده : مامان مبینا |

سلام به گل دخترم و همه ی دوستا ی گلم .شرمنده به دلیل یک سرىی مشکلاثت یه مدتی نیستم از همسه  اكلتماس دعا دارم.




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 آذر 1392 | 15:47 | نویسنده : مامان مبینا |

تولدت مبارك فرشته ي كوچولوي من

سلام دختر نازم و همه ي دوستاي خوب منو مبينا جون.

عذر تقصير بابت تاخير.

دخترم ، تقريبا سه هفته ي پيش كه رفتيم اهواز تا الان من وقت نكردم برات چيزي بنويسم ، ديگه به دليل يك سري مشكلات ، از جمله اينكه بابا جون به خاطر مشكلي كه داشت عمل كرد و من و شما كلي اهواز اذيت شديم با وجود اينكه خدارو شكر دو تا عمه و عمو واقعا تنهامون نزاشتن ، احتمالا ني ني هم خيلي اذيت شد ، روز يكشنبه 28 مهر بابات به اتاق عمل رفت و خدارو شكر عملش خوب بود . البته منو تو كلي ناراحت شديم والبته كاراي ديگه كرديم كه واقعا يه كم زشت بود ديگه . تو كه اينقدر بي تابي كردي !!!!!!!!!!!

البته واقعا سخت بود و سخت گذشت ولي به خير گذشت . ديگه اومديم خونه و بابا دو سه هفته  مرخصي داشت و البته به خاطر اينكه دانش آموزاش زياد عقب افتادن به دو هفته نكشيده رفت سر كار .

اين چند روز بارون اومد و منو تو هم عاشق بارون .خدايا فداي اين همه نعمت دوست داشتنيت.

تولدت هم مبارك بود و مبارك تر شد و مايه جشن خيلي كوچولو گرفتيم برات ودايي جون  زحمت يه كيك خوشكل رو برات كشيد. هم اينكه بابات مريض بود وهم اينكه  به خاطر مرحوم دايي نشد مثل تولداي سال قبلت بشه.

ايشالا هزار ساله بشي . اينقدر خوشبخت بشي كه  گم بشي تو خوشيا . الهي من فداي روز به روزت بشم.

خدارو شكر كه سه ساله فرشته اي مثل تو رو به ما داد  تا ما لذت داشتن بهترين خوشيها رو بچشيم.

ديروز هم تولد من بود و تو به من گفتي تولدت مبارك.لذت اين جمله ي تو وصف ناپذيره..........

مناسبتي كه اين چند روزا از دست دادم تا تبريك بگم و خيلي حيفم اومد عيد غدير بود . عيدت مبارك . دلت سرشار از عشق علي البته اونكه هست . مي دوني كه من هيچ مناسبتي رو تو دنيا به اندازه چيزايي كه به امام علي مربوطه دوست ندارم .

راستي بالاخره رفتم دكتر هفته ي پيش . خدارو شكر ني ني سالم بود وهر چند من هنوزم خيلي نگرانم ،‌اما دكتر گفت مشكلي نداره ولي از همه ي دوستام مي خوام برام دعا كنن ، داري خواهر دار ميشي و حالا كه مطمئن شدي هر دقيقه مي گي بابا تو قبولته من اسم ني ني رو بزارم رونيكا ،‌!!!

در مورد ني ني حرف زياد ميزني تو يه موفعيت مناسب ايشالا همه رو برات مي نويسم.

يه خبر خوب ديگه  براي خاله هم خواستگار اومد و اونم قبول كرد وايشالا كه با هم خوشبخت مي شن.

فداي دلت بشم ، مي دوني كه خيلي وقت ندارم.حرف براي گفتن زياده اما مجالي نيست .تا يه روز ديگه و يست ديگه به خدا مي سپارمت.




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 13 آبان 1392 | 20:13 | نویسنده : مامان مبینا |

سلام به گل دخترم وهمه ي دوستاي خوبم.

اين پست رو در حالي برات ميزارم كه مادرت روزش رو با دلتنگي شروع كرده.فقط بيدار شدم و هنوز چشمام بسته بود كه قيافه معصوم و مظلوم معصومه صادقي يكي از دوستان خوبم  درحال كتاب خوندن به ذهنم اومد و حسابي افكارم آشفت و دلم تنگ شد براش و دلم گرفت از اينكه هنوز مشكلاتش حل نشده . 

خدايا بهش كمك كن . نمي دونم چرا با وجود اينهمه دعايي كه من هميشه در حقش مي كنم و از همه ي دوستان هم مي خوام براش دعا كنن باز ..........

 بگذريم .

زيباي من اين چند روز همبه خوبي سپري شد و تو گل دختر من وابستگيت به من روز به روز بيشتر مي شه و من نمي دونم خوشحال باشم يا ناراحت . راستش رو بخواي يه وقتايي هوس مي كنم صبح زود از خواب بيدار شم برا خودم بي خيال همه چي برم بيرون و مثل اون موقع ها ،‌كتابخونه اي برم‌، با دوستي باشم ،  بدون هيچ دغدغه اي و دل نگراني ... قبلنا دوستاي زيادي داشتم كه الان ديگه شايد اسماشونو هم فراموش كردم ، البته بابات كه از اول هم اهل دوست و رفيق نبود و شايد همين باعث شد كه به زندگي خودمون زود عادت كنه . گاهي دلم براي اون روزا تنگ مي شه . ولي مبينا جونم ديگه نمي شه . جنابعالي تا لنگ ظهر خواب ناز تشريف دارين وقتي هم بلند مي شين اولين چيزي كه مي گي مامان ، كجايي ؟ بعدم تازه من بايد تا هر وقت كه شما بيداري در خدمتت باشم . تازه تو كه خووووووبي . بچه كوچيكم بياد ديگه واويلا!!!!اونكه از توبدتره . جفت هم مي شينين و من هم بايد تمام مدت پيشتون باشم . حتي وقت نمي كنم يه كم به وبلاگ تو برسم ،‌چقدر من وقت كم دارم..... گاهي واقعا دلم مي خواد مال خودم باشم .

هر چند اگه باشم هم فايده نداره . عين اسفند رو آتيش ، نگرانم .  متاسفانه يا خوشبختانه وقتي تو بابات رو عادت دادم به اين روش ، ديگه نمي شه ،‌ تا بخوام جفتتونو عوض كنم ..بهش فكر كه مي كنم بي خيالش مي شم .

البته نازنينم ،‌ يه وفتايي حوصلم سر مي ره ،‌ وگرنه بيشتر وقتا لذتي كه جمع سه نفريرمون و انشالا دوسه ماه ديگه چهار نفريمون خواهد داشت ، هيچ چيز ديگه و هيچ تفريح ديگه نداره .

خوب مبيناي من ،‌ شما ديگه داري بزرگ مي شي و خيلي چيزها رو مي فهمي ،‌اونروز خواهرم اومده بود گفت بايد برم مامان الان داره گريه مي كنه فشار خونش ميره بالا ، تو گفتي برا چي ، خاله خواست ناراحت نشي ، گفت همينطوري ، تو هم خيلي زيركانه گفتي برا برادرش ،‌ دايي ،‌گريه مي كنه و منو خالت تعجب كرديم . بيچاره خاله يه چايي برداشت بخوره ، تو گفتي ، آهان‌،‌چايي و بعد زير چشمي به من نگاه كردي يعني مي خواي !!!!

يه وقتايي كه يه چيزي گم كني يا يكي از وسايلت رو برداريم مي گي ، ‌پس كجاست ، هان ‌بله ،‌بله !!!

 جديدا وسايلت رو بر مي داري مي گي خرابشون نكن ، بابام پول از كجا بياره بخره برام !!!!!!

فداي اون دلت بشم دختر نازنينم ،‌ چقدر ما تو ر ودوست داريم ، هم من و هم بابايي . خدا انشالا عمر چندراز پر بركت بهت بده .

گل مادرت ، الان ما قراره بريم اهواز و من وقت زيادي ندارم و بايد برم و نگرانم كه چطور تو رو از خواب بيدار كنم و اين برام خيلي سخته ،‌ و تا چند روز عذاب وجدان دارم . ولي ديگه مجبورم ، اميدوارم به سلامتي بريم و برگرديم و به تو هم خوش بگذره .

فداي تمامي لحظاتت ،‌كسيكه عاشقته ، مادرت .




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 27 مهر 1392 | 9:01 | نویسنده : مامان مبینا |

دختر نازم ،‌سلام.

چند روزه مي خوام برات بنويسم ولي اينقدر كارام زياده كه وقت نمي كنم.در حال تكميل خونمون هستيم و كمداي اتاقتو كامل كرديم و به جا عروسكي خوشكل هم براي تو درست كرديم و خيلي كاراي ديگه.ما يه كم سرمون شلوغه و تو حوصلت سر مي ره و من ناراحتم از اينكه تو تنهايي . حتي با وجود ا.

ماشالا هزار ماشالا روز به روز خانوم تر و عاقلتر مي شي و ديگه كم كم اذيتهات داره تموم مي شه . ولي بايد يه فكري به حال اوقات بيكاريت بكنم . فكر مهد رو كردم ولي هنوز تصميم قطعي نگرفتم .

دلم ميسوزه كه من تو خونه باشم و نتونم اونطور كه بايد بهت برسم . ولي چيكار كنم . تو بچه اي و بچگي مي خواي . منم حاضرم براي درست به بار آوردن تو هر كاري كنم.

فداي اون قلب كوچيك و ومهربونت بشم . اين چند روز خيلي خسته شدي طوري كه تو سر و صدا خوابيدي و اين سابقه نداشت. ديروز هم كه من مشغول كارام بودم و تو خواب بودي بيدار شدي صدام زدي گفتي بيا پهلوم مي خوام پيش نيني بخوابم بعد متكاتو گذاشتي پيش ني ني و بوسش كردي . فداي دلت بشم . باور نمي كنم كسي مهربونتر از تو وجود داشته باشه . تو چقدر دوست داشتني هستي و من سرشار از عشق به دوست داشتن توام .

تازه كتابتو براي اين آقايوني كه كار مي كردن بردي . كتاب آقاي ايمني و بعد قشنگ در مورد نصب دودكش و نبودنشو خفه شدن توضيح مي دادي . هميشه از اينكه خجالتي بار بياي مي ترسيدم اما خداروشكر اعتماد به نفس خوبي داري .

چند روز پيش در باز كن رو از داخل جاش آوردي و يه طور خيلي محترمانه و كنجكاو گفتي مامان با اين چيكار مي كنن بعد كه بهت گفتم خيلي آروم بردي گذاشتيش سر جاش . ميخ واستم بخورمت . اما تو بدت مياد كه ما نسبت به كارات عكس العمل نشون بديم . دوست داري همون طور كه با آدم بزرگا رفتار مي كنيم با تو هم همونطور رفتار كنيم . منم ديگه هيچي جلوت نمي گم . وليب تو دلم و وقتي تو خوابي هزاران هزار بار فداي تو مي شم .

تازگيا علاقت به خمير بازي بيشتر سدي به قول خودت بلوط درست مي كني ،‌البته مي گي ملوط . حالا من نمي دونم ايييييينهمه چيز چرا بلوط!!

تازه رفتي يه شمع برداشتي كه شكل گل بود اول كل رنگ صورتي روش رو جدا كردي بعدم شورع كردي ريز ريز كردنش تازه وقتي صدات هم مي زنم مي  گي بيكار نيستم . البته ايم جديدا تيكه كلامته . اگه كسي هم بگه چرا نيومدي خونمون مي گي پ بيكارم خودم خيلي كار دارم !!!

الهي من دورت بگردم ، چند روز پيش برديمت بيرون يه كم كار داشتيم بيچاره كفشاي بابات ديگه زوارشون عجيب در رفته بود ،‌ يه جفت براش خريديم ،‌تو هم گفتي من هم مي خوام . البته كفش زمستونه نداشتي . ديگه ما هم گفتيم ما كه بايد براش بخريم ، چه بهتر كه دلش خوشه . يه جفت كفش صورتي برات خريديم . البته چند روز به عنوان دمپايي رو فرشي ازشون استفاده مي كدي !!! اما ديشب بردي گذاشتي رو جاكفشي گفتي از فردا بيرون مي رپوشمشون ، باشه مامان ؟؟!!

 خوب ديگه ، چه مي توان كرد كه ره خوشي يه ماخوشي هم داره ، متاسفانه بعد از خريد كفشاي شما ماشين خامونش شد و يه خرج آنچنااني رو دستمون گذاشت ، اين دومين بار تو اين ماهه ولي چه مي شه كرد . ما هم ديگه عادت كرديم !!!!!!

تو سالم باشي گلم . زندگي همينه ، ديگه يه وقتايي سخته يه وقتايي آسون . انشالا كه هميشه خوب باشه .

هميشه يادت باشه كه من و بابايي توي همه ي لحظاتمون عاشق توئيم چه خوشي چه ناخوشي تو هميشه براي ما عزيزي .........




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 مهر 1392 | 17:53 | نویسنده : مامان مبینا |

فرشته ي زيباي من سلام‌،‌

روزت مبارك عزيز دلم .

هميشه من با تاخير ميام.تو كه مي دوني ما چقدر گرفتاريم . الهي دورت بگردم كودك من . چقدر من دلم ميخواد تو هميشه خوش باشي.

 نه اون چيزايي كه خودم مي خواستم و نشد ، نه ، دوست دارم اونطوري باشي كه خودت مي خواي و هميشه آرزو مي كنم آرمانهات خيلي والا باشن .و انشاءالله با توكل به خدا و اراده خودت و  تلاش ما براي خوشبختيت به همشون برسي .

به خدا مي سپارمت

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 مهر 1392 | 11:43 | نویسنده : مامان مبینا |

گل من سلام .

شرمندتم كه خيلي وقتها كوتاهي مي كنم و خاطرات خوبت رو ثبت نمي كنم . زندگي هميشه شيرين نيست ،‌ شايد هم اين نظر ماست و هر چيزي كه خلاف ميلمونه رو تلخ مي بينيم . ولي به هر حال من سعي مي كنم مواقعي برات بنويسم كه سرشار از خوشي باشم تا حس خوش بودن رو تو بعدها در خاطرات ثبت شدت ببيني .

فداي لحظه هاي قشنگي بشم كه با هميم ،‌چند روزه كه ماشينمون خراب شد و اين ابو قراضه حسابي خرج برداشت و فكر كنم با وسيله هايي كه بابات براش خريد ميشد يه ماشين ديگه ساخت!!!! چه سخته بي ماشيني. پس از اين به بعد خانوم گل من ماشيناي شاستي بلند وخيلي خيلي ... رو كه مي بيني ديگه نگو بابا از اينا مي خوام !!!! به همين پرايد فكستني خودمون قناعت كن كه از سرمون هم زياده!!!!!

زندگي من ،‌ اين روزها با وجود مشكلات زيادي كه داريم ، اما من و بابايي سعي مي كنيم همچنان تو خوش باشي و بهت خوش بگذره . خونه ي دايي كه هر روز مي ري . خونه مادر بزرگت هم كه ميري ،‌ امروز عصر هم برديمت بازار. هيچ لذتي توي دنيا از ، بالاتر از اين نيست كه ماسه نفري ميريم بيرون و با تمام مشغله ها ،‌باز با هم خوشيم و شايد الكي خوشيم !!!

منكه همچنان مثل هميشه لحظات زيادي رو به اين فكر مي كنم كه چه كار خوبي انجام دادم كه خدا تو رو بهمن داده ،‌توئي كه من مطمئنم به همين زودي بهترين همدم من خواهي شد . تا همين چند ماه پيش يكي از اون كودكان به شدت ناسازگار بودي . گاهي واقعا روم نمي شد با تو بيرون برم . خيلي اوقات جايي نمي رفتم كه بچه هاي همسن تو باشه .حوصله نداشتم هي بهم بگن اين چرا اينطوره ،‌بچه ي ما فلان و.......

ولي خداروهزار مرتبه شكر ، الان چنان خانوم شدي كه واقعا بهت مي بالم.تقريبا از تمام بچه هاي هم سن خودت خيلي خيلي عاقلتري . اينقدر با وقار رفتار مي كني و هر جا ميرم سربلندم مي كني كه من خدارو روزي هزار مرتبه شكر مي كنم . البته شيطنت هاي خودت رو هم داري ولي ديگه الكي نق نمي زني و خييلي كاراي ديگه رو انجام نمي دي .

البته وجود ني ني هم خيلي تاثير داشت . راستي قند عسلم ، كاش زمان براي خودت به عقب بر مي گشت تا مي ديدي من چند مرتبه براي بارداري تو دكتر رفتم . اما حالا تو اينقدر گرفتارم كردي كه براي اين طفلك ،‌فقط سه ماهگي رفتم دكتر وهنوز وقت نكردم برم .

شايد فقط وقتي جلوي آينه مي ايستم متوجه مي شم كه خدا بهم لطف كرده و يك بچه ديگه بهم مي ده وگرنه نه اون بيچاره اذيت مي كنه ، نه من وقت مي كنم بهش برسم . نه دلم مياد تو رو جايي بزارم نه هم حوصله دارم بدون بابايي جايي برم . اونكه وقت نكنه باهام بياد منم نمي رم . ولي اگه خدا بخواد حتما اين هفته مي رم دكتر تا از ني ني برات خبر بيارم .

البته تو كه خودت برا خودت مي بري و مي دوزي . مي گي آبجي رونيكا . من و بابايي مي گيم خوب حالا آبجي مي خواي باشه ،‌ ولي رونيكا چيه حالا ، تو هم همچنان باقاطعيت حتي صبح كه چشماتو باز مي كني اول سراغشو مي گيري و باهاش حرف مي زني . البته اين هم خيلي تو رو دوست داره ، از لحظه اي كه نشستم دارم برات مي نويسم ،‌ داره برا خودش تكون مي خوره شايد هم داره حرف مي زنه.

از خدايي سپاسگذارم كه لذت داشتن خيلي چيزها رو به من داد . خدايي كه فرزند سالمي بهم داد كه خيلي وقتها كه من حوصله ندارم مياد و دستاي منو مي بوسه تا حواسم بره سمتش . خدايا من هيچكاري نكردم كه شايسته ي اين باشم كه اين فرشته ي كوچيك اينطور به من محبت كنه ،‌ اينها همه از الطاف توئه ، حالا هم ازت مي خوام لطفت رو بر من تمام كني و دختر من رو در مسير خودت قرار بدي .

خدايا من هميشه ، هر لحظه با وجود اينكه هيچوقت بنده ي خوبي براي تو نبودم ،‌ ، اما از الطاف تو بر خودم آگاه بودم و از تو مي خوام كمك كني سختي هاي زندگي مارو به جايي نبره كه اصل رو ول كنيم و به فرع بريم . براي فرزندانمون زندگي درست كنيم ولي ازشون غافل باشيم .

خدايا ، من تمام اميدم به توئه ، هر چند لايق نيستم ، اما به لطف خودت كمكمون كن.

حرفهاي من مثل هميشه تكرارين ولي تكرار هميشه هم بد نيست گاهي بايد براي فراموش نشدن بعضي چيزها هر روز تكرارشون كرد .

راستي امروز صبح اومدم برات بنويسم تو زدي همه چيزو به هريختي بعد وقتي من عذرتو خواستم گفتي باهات قهرم سرم داد مي زني منم تنهات مي زارم مي رم خونه مادربزرگم !!!!تو رو هم نمي برم درتو هم قفل مي كنم ناقلاي وروجك!!!!!!!!!!

بعد كلي منت كشي ، ازت خواستم چيزي دستم بدي ، دادي و گفتي پس بگو دستت درد نكنه ، منم هزار بار دستاي كوچولوي تو رو بوسيدم .

تازه جديدا معذرت خواهي و تشكر رو خيلي خوب ياد گرفتي از سر سفره بلند مي شي منو مي بوسي مي گه دستت درد نكنه ، سر رام باشي بخوام رد شم مي ري اونور مي گي ببخشيد معذرت مي خوام .

و من همچنان مديون خدايي ام كه تو رو به من داد با اين همه شيريني............




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 13 مهر 1392 | 21:18 | نویسنده : مامان مبینا |

گلم سلام . عزير دلم ، اول از همه فداي لحظه لحظه هايي بشم كه تو با مايي .

بعد هم مثل هميشه خدا رو شكر مي كنم ، به خاطر اينكه تو رو به ما داد تا طعم واقعي دوست داشتن رو بچشيم و بدونيم كه داشتن يك فرزند خوب و سالم چه نعمت بزرگيه و انشاءالله قدرشو خوب بدونيم.

چند شب پيش كه تو خواب بودي و من و بابايي مثل هميشه تمام لحظات رو در مورد تو حرف مي زنيم ، من در مورد يه چيزي خيلي نگران بودم و تمام كارهايي رو كه براي ايمن بودنت كردم رو بررسي كردم و هنوز هم نگران بودم ،‌ كه بابات گفت پناه بر خدا ، ديگه هر چي خودش بخواد . و من اون لحظه چه آرامشي پيدا كردم . خوش يحال بابات كه اينقدر آرومه و من اگه به زبون از خدا كمك مي خوام ،‌اون قلبا بهش ايمان داره .

گل مامان ،‌ چند روز بود همش ناراحتي بود و من كه خيلي از جو غمگين خوشم نمياد ،‌ با بابايي تو رو بيرون مي بريم و برات خريداي كوچيكي مي كنيم تا تو خوش باشي . تو رو چه به ديدن چيزاي غم دار .

پريروز كه سه نفري دو ساعتي  تو بازار دور زديم و برا تو يه كاسه بشقاب جديد با دو تا ليوان يكي برا چاييت يكي برا آّ خوردنت خريدم . مي دوني كه  مامانت هميشه وسايلتو زود به زود عوض مي كنه ، البته هيچ تاثيري تو اشتهاي جنابعالي نداره و فقط دلخوشيه ،‌ليوان كوچيك داشتي شكستي ،‌رفتم برات بگيرم ،‌گفتم ليوان برا چايي بچه مي خوام ، فروشنده نگات كرد و گفت مگه اين چايي مي خوره ، فدات شم ، خوب چرا مي خوري ؟ چيكارت كنم . ايشالا بزرگ مي شي مي فهمي بده نمي خوري !!!!!

تو اينقدر قشنگ تو خيابون دست منو گرفته بودي كه ما هر چي نگات مي كرديم سير نمي شديم . فدات بشم ، چقققققققدر دوست داريم ....

شب تو راه گفتي ، قبلنا پارك مي بردينم الان ديگه نه !!!!!!!!!! اين شد كه ما بهت قول داديم روز بعدش ببريمت چون شبا يه كم سرده .

ديروزم برديمت پارك و تو بازي كردي . ماشالا بزرگ شدي ديگه بزرگ شدي خودت بازي ميكني ، آبان امسال ديگه تو سه سالت تموم مي شه و من 29 سالم . تولد منو تو ، تو يك ماهه . تو 2 آباني و من 12 آبان . البته من تلاش كردم كه تو  هم همون روز دنيا بياي ولي تو عجله داشتي فدات بشم . امسال كه نمي تونم جشن تولد آنچنان برات بگيرم ولي تو فكرت تولدت هستم .

گل دخترم ،‌ زندگي در كنار همديگه خيلي زيباست و من با تمام وجودم اين لذت رو مي چشم . ديگه نهايتا 9 بيدار مي شم و با علاقه فراوان اول از همه فكر جمع و جور كردنم و بعد با عشق براي تو و بابايي ناهار درست مي كنم و هر دومون منتظر مي شيم تا باباجونت بياد و بعد از ناهار هم سعي مي كنم تو رو بخوابونم تا بابات يه كم استراحت كنه و بعد از ظهر هم وقتمون رو باهم مي گذرونيم . چرخه ي تكراري و دوست داشتني زندگي من همينه و به اميد خدا با اومدن يه بچه ي ديگه ،‌سرمون حسابي شلوغ مي شه ولي تو از الان قول دادي به مامانت كمك كني. مهمترينش اينه كه گفتي مثل خودم فضولش مي كنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از خدا مي خوام مارو هميشه در كنار هم خوش نگه داره و نه تنها ما بلكه همه ي خانواده هارو .

فداي لحظه به لحظه ي تو.......




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 مهر 1392 | 10:09 | نویسنده : مامان مبینا |
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد